و اینهمه در حالیست که ملک عبد الله سعودی پادشاه این کشور است

 با تاسف فراوان همه میبینیم و مشاهده میکنیم  که در سالهای اخیر چه اهانتها و چه اعمال و گفته هایی بر ضد شخص پیامبر اکرم (ص) و قرآن کریم میشود . از جریان کتاب آیات شیطانی که توسط فردی مرتد صورت گرفت و با جواب حکیمانه از سوی امام خمینی روبرو شد  تا جریان چاپ تصاویر موهن از پیامبر مظلوم اسلام در روزنامه های اروپایی و  ادامه این امر و همچنین ساخت و تولید فیلمهای ضد قرآنی و ضد اسلامی و ضد توحیدی در سینماهای هالیوودی و صهیونیستی  و باز هم سکوت دولتهای به ظاهر اسلامی . من این سئوال را مطرح میکنم آنها که گریستن بر مزار اهل بیت مطهر پیامبر اسلام را شرک میدانند و با شیاطین به رقص و پایکوبی آنهم در آستانه ماه محرم میپردازند و شیعیان را رافضی و کافر و واجب القتل میدانند چرا در برابر این اهانتها و اعمال باز هم سکوت کرده اند و چرا آنجایی که مسلمانان غیر شیعه در فلسطین و غزه به خاک و خون کشیده میشوند ، زبانشان در دهانهایشان آرام گرفته است .

 ادامه و متن کامل مصاحبه را در ادامه مطلب حتما بخوانید

ادامه نوشته

دو برداشت و دو نامه از آلبرت انتشتین

دنیس اوربای / ترجمه كاوه فیض اللهی: آلبرت اینشتین این هفته از درون گور روی جنگ‌های فرهنگی میان علم و دین بنزین ریخت. این فیزیکدان در نامه‌ای به اریک گوتکیند (E.Gutkind) فیلسوف که در سال 1954 نوشته شده، کتاب مقدس را «تا حدی بچگانه» توصیف کرده و این تصور که یهودیان می‌توانند «قوم برگزیده» باشند را به تمسخر گرفته است. این نامه به قیمت 404 هزار دلار در یک حراجی فروخته شد که 25 برابر تخمین پیش از فروش بود. آسوشیتد پرس در توصیف خریدار ناشناس، از قول روپرت پاول، مدیرکل حراجی‌های بلومزبری، می‌نویسد که «علاقه شدیدی به فیزیک نظری و تمام چیزهایی که دربرمی‌گیرد» داشت. به استناد روزنامه گاردین، ریچارد داوکینز (R.Dawkins)، زیست‌شناس تکاملی دانشگاه آکسفورد، نیز از جمله پیشنهاددهنده‌های ناکام بود.

این قیمت نامه گوتکیند را یکی از گرانبهاترین دست‌نوشته‌های اینشتین می‌سازد. 404 هزار دلار تنها اندکی کمتر از 442500 دلاری است که در سال 1996 در یکی از حراجی‌های کریستی در نیویورک برای مجموعه کامل 53 نامه عاشقانه میان اینشتین و همسر اولش، میلوا ماریچ، پرداخت شد. در همان حراجی کاغذی که اینشتین و بهترین دوست‌اش، میشل بسو (M.Besso)، در آن تلاش می‌کنند محاسبه‌ای انجام دهند که بعدها تبدیل به مهم‌ترین دستاورد او، نظریه عام نسبیت، شد تا مبلغ 398500 دلار بالا رفت. دایانا کورموس- بوخوالد، تاریخدان کلتک (انستیتو تکنولوژی کالیفرنیا) و سرپرست پروژه مقالات اینشتین، می‌گوید تعجبی نمی‌کند که نامه گوتکیند که متخصصان اینشتین با آن آشنایی داشتند با چنین قیمت بالایی به فروش رفته است. او در پیامی از طریق ای‌میل می‌نویسد «این سند مهمی است که در آن اینشتین اندیشه‌ها و دیدگاه‌هایش درباره دین، درباره یهودیت و درباره خدا و متون مذهبی را بیان می‌کند.» او می‌گوید این نامه که برای انتشار نوشته نشده، «فشرده و بدون شاخ و برگ» است و روشن‌تر و سرراست‌تر از استعاره‌هایی که در ملاءعام معمولا سراغ‌شان می‌رفت.
جرالد هالتن (G.Holton)، تاریخدان علم دانشگاه هاروارد و از کارشناسان باسابقه درمورد اینشتین نیز تعجب نکرده است. او می‌گوید بازار اینشتین با الم‌شنگه چند سال گذشته بر سر صدمین سالگرد نسبیت، ازجمله انتخاب او به عنوان «مرد قرن» در سال 2000 از سوی مجله تایم و چند زندگینامه جدید، خیلی داغ شده است. دکتر هالتن این نامه را «شاهکار شهادت‌نامه‌ای ایمانی به ایجاز» توصیف کرد.
اینشتین همان‌طور که در یادداشت‌های زندگینامه‌ای‌اش می‌گوید، ایمانش را در 12سالگی از دست داد. اما هرگز احساس مذهبی خویش به نظم آشکار جهان یا اتصال شهودی خود با راز آن را که چشیده بود از دست نداد. یک بار در جایی گفته بود «غیرقابل ‌درک‌ترین چیز درباره جهان قابل ‌درک بودن آن است.» در نامه‌ای دیگر در سال 1954 نوشت «اگر چیزی در من باشد که بتوان مذهبی‌اش نامید، آن چیزی نیست جز ستایش بیکران ساختار جهان تا آنجا که علم می‌تواند آشکارش سازد.»
اینشتین پیوسته ایده خدای شخص‌وار که به دعاها پاسخ می‌دهد را ساده‌لوحانه خواند. اما اشارات همیشگی‌اش به خدا ــ به عنوان استعاره‌ای به جای قانون فیزیکی؛ در ایراد مشهورش به مکانیک کوآنتوم که «خدا تاس بازی نمی‌کند»؛ و در سطور بارها تکرار‌شده‌ای نظیر این جمله که «علم بدون دین لنگ و دین بدون علم کور است.» ــ بعضی اندیشمندان مشتاق را واداشته است تلاش کنند او را در اردوگاه نوعی از مومنان بگنجانند یا حتی همین چندی پیش تصویر یک طرفدار «طرح هوشمندانه» از او ارائه دهند. اینشتین در تلاش برای تمایز میان خدای شخص‌وار و یک نیروی کیهانی‌تر، خویش را «نمی‌دانم‌کیش» (agnostic) توصیف کرد و «نه یک خداناباور»(atheist) ، که از نظر او به اندازه متعصبان مذهبی ناشکیبا هستند. «آنها کسانی هستند که به علت بیزاری‌شان از افیون سنتی توده‌ها قادر به شنیدن آهنگ کرات آسمانی نیستند.» او می‌گفت مسئله خدا «برای ذهن‌های محدود ما بیش از حد بزرگ است.» آخرین کلمات اینشتین چندان باب میل باورداران سنتی نیست.
در مورد هم‌كیشان یهودی خویش نیز گفته است كه یهودیت مانند برخی ادیان دیگر «تجسمی از كودكانه‌ترین خرافات است.» او مدعی بستگی و علاقه‌ای عمیق نسبت به یهودیان شد، اما در عین حال گفت «تا جایی كه به تجربیات من مربوط می‌شود آنها از سایر گروه‌های انسانی بهتر نیستند، هرچند در نتیجه نوعی ناتوانی از ابتلا به برخی از بدترین انواع سرطان محفوظ‌اند. غیر از این من كه چیز برگزیده‌ای در آنها نمی‌بینم.»
New York Times, May 17, 2008

به قول خیام :

قومـی متـفکرنـد انــدر ره دیـن

جمعی به گمان فتاده در راه یقین

می ترسم از آنکه بانگ برآید روزی

کی بیخبران راه نه آن است و نه این

 

منبع : نیما

متن نامه انشتین بّ آیت الله بروجردی

محضر شریف پیشوای جهان اسلام...جناب سید حسین بروجردی...پس از 40 مکاتبه که با جنابعالی بعمل آوردم اکنون دین مبین اسلام و...آئین تشیع 12 امامی  را پذیرفته ام/ که اگر همه دنیا بخواهند من را از این اعتقاد پاکیزه پشیمان سازند هرگز نخواهند توانست حتی من را اندکی دچار تردید سازند! اکنون که مرض پیری مرا از کار انداخته و سست کرده است ماه مرتس(= مارس) از سال1954  است که من مقیم امریکا و دور از وطن هستم. به یاد دارید که آشنائی من با شما از ماه اوگوست(= اوت) سال 1946 یعنی حدود 8 سال قبل بود. خوب به یاد دارم که وقتی در 6 اوگوست(اوت) 1945 آن مرد ناپاک پلید اکتشاف فیزیکی من را - که کشف نیروی نهفته در اتم بود - همچون صاعقه ای آتشبار و خانمانسوز بر سر مردم بی دفاع هیروشیما فروریخت من از شدت غم و اندوه مشرف به مرگ شدم و در صدد برآمدم که موافقتنامه ای بین المللی ... به امضاء و تصویب جهانی برسانم. گرچه در این راه برای من توفیقی حاصل نشد ولی ثمره ی آن آشنائی با شما مرد بزرگ...بود که هم تا حدی من را از آن اندوه عظیم خلاص نمود و هم بالاخره سبب مسلمان شدن پنهانی من شد.

 و چون این آخرین یادداشت من در جمعبندی این چهل نامه است/ برای خوانندگان گرامی(بعدی) نیز مینویسم: همانگونه که آقای... بروجردی - مقیم شهر قم/ در ایران - میدانند: من دراوگوست(اوت)1939طی نامه ای به روزولت - رئیس جمهور وقت امریکا - او را از پیشرفت آلمان نازی - که در ابتدای جنگ جهانی دوم بود - در مسئله ی شکافتن اتم و آزاد کردن و مهار انرژی عظیم آن جهت کشتار... و نابود کردن آنی برخی شهرها... مطلع ساختم و اکیدا" به او (روزولت) گفتم که برای بازداشتن آلمان نازی از این نقشه ی جنایت آمیز...باید ابرقدرتی چون امریکا - که به نظر من عاقلترین و...خونسردترین ابرقدرتهای دنیای فعلی است - سریعا" گروهی را مامور بررسی و تحقیق علمی- در شکافتن هسته ی اتم - بنماید و به سرعت باید بمب اتم را بسازد چون دیر یا زود این سگ از زنجیر در رفته - یعنی آدولف هیتلر...نژادپرست خونخوار - آن(بمب اتم) را ساخته و چون ببیند از راه جنگ متعارف حریف تمامی دنیا نمیشود - حتما" متوسل به آن شده و لااقل چندین شهر بزرگ را هدف بمب اتمی خود قرار میدهد.اما وقتی امریکا...آن را از قبل ساخته واعلان نموده باشد دیگر امثال هیتلر دیوانه نمیتوانند دنیا را به آتش بکشند!

 پس جناب پاپ پیوس دوازدهم نیز - که آغاز دوره ی پاپی وی برای مسیحیان کاتولیک جهان / از همان سال 1939 بود - فتوا به این امر صادر کرد و فقط اکیدا" قید نمود که:"هرگز نباید از این سلاح اتمی برای جنگ - حتی با خود نازیهای آلمان - استفاده شود...". سپس (من) نامه ای به محضر شریف پیشوای اسلامی آن زمان...سید ابو-ال- حسن (ابوالحسن) اصفهانی - که مقیم نجف بودند - نوشتم/ ایشان نیز در جواب گفتند که:"از باب ناچاری لازم است که بمب اتم ساخته شود تا آلمانها بهراسند و دست به حمله ی اتمی به هیچ کشوری نزنند. ولی استعمال این سلاح مرگبار در قانون اسلام بطور کلی ممنوع است و هرگز نباید از آن - به نحو ابتدائی - استفاده شود حتی علیه خود آلمان نازی....باز تاکید میکنم : تا آنجا که امکان دارد نباید سلاح اتمی بکار گرفته شود و باید با اسلحه ی متعارف با آلمان نازی مقابله کرد". آری ! جهان در آن روزها وضعی اضطراری پیدا کرده بود.

 به حکم چنین بزرگمردانی (از ادیان و مذاهب مختلف) من (اینشتین) ناچار بودم که روزولت را در جریان ساخت بمب اتم قرار دهم واین اقدام مانع عملکرد آلمان نازی شد و با این عمل من جان بسیاری از مردم دنیا نجات داده شد/ اما افسوس که این فرمول به دست آن مرد دیوانه ی دیگر افتاد و توصیه های من و روزولت را از یاد برده/ دچار وسوسه شیطانی شد و در حال مستی دستور داد که خلبان احمق و جنایتکار او در 6 اوگوست(اوت)1945 - که دنیا تازه داشت طعم تلخ جنگ دوم را از یاد برده و صلح جهانی در حال استقرار بود - این بمب خطرزا را...در هیروشیما فروافکند!! بمبی که بقدر یک توپ بیشتر اندازه نداشت به زمین نرسیده در آسمان منفجر و شهری را مبدل به خاکستر کرد!! احساس میکنم که هرگاه به یاد این حادثه می افتم چند ماه و یا چندین سال از عمرم کاسته میشود و پیرتر میشوم!! و من همانطور که در جنگ اول جهانی ...

 بین سالهای 1914-1918... درصدد ارائه ی طرح صلح جهانی بودم و موفق نشدم/ دراین 6 سال سیاه جنگ دوم ... 1939-1945 ... نیز دائما" در تکاپو بودم که بنحوی بتوانم طرح صلح جهانی را ارائه بدهم / باز هم نتیجه نگرفتم!! گویا شکافتن هسته ی اتم بسیار آسانتر بود از شکافتن قلب سخت و سیاه انسان!! براستی که این موجود دوپا (!) سرسخت ترین موجودات جهان است!! ... و در مقیاسهای کوچکتر نیزهمواره ناکام بوده ام / هنگامی که ورزشهای رزمی ازجمله کاراته/ جودو/ و کنگ فو و مانند این چیزها {...} از شرق وحشی بی تمدن و خرچنگ خوار- یعنی چین وژاپن وکره - به سوی اروپا و امریکا آمد/ من از جمله مخالفان اینگونه ورزشها بودم وتاکید میکردم که چنین آداب و رسوم وحشیانه ای خشونت را در جامعه رواج میدهد...

ولی همه مانند دیوار گچی (!) به من نگاه کردند و هیچ نگفتند... وچنانکه خود حضرت عالی (= آقای بروجردی) برای من در جواب نامه ی((ایکس - 25)) مرقوم فرموده اید// ... در اسلام ... حتی کندن یک مو یا ایجاد یک خراش سطحی و یا حتی اندک ناراحت ساختن یک انسان - غیر مجاز و ممنوع است!!//. آری! سیاست فقط فکر لحظه های هیجان آور را در سر می آورد/ حال آنکه این عملکردهای سیاسی همچون قوانین معادلات ریاضی نتایج وعواقبی جبران ناپذیر و غیر قابل دفع را در پی می آورند!! و اکنون ای جناب...بروجردی/ ای پیشوای خردمند و ای پدر مهربان... بسیار از شما سپاسگزارم که در1952 در پی مرگ(( وایتسمن)) - رئیس جمهور وقت اسرائیل - هنگامی که من از شما تقاضای مشاوره کردم که / آیا ریاست جمهوری اسرائیل را - که رسما"وعلنا"به من(اینشتین)پیشنهاد شد و همگان مرا یک یهودی دنیا دیده ومهاجرازوطن میدانستند...- بپذیرم؟/ خود درجواب نامه((ایکس- 32)) فرمودید: "انسان خداترس وخردمند چنین پیشنهادی را هرگزنمیپذیرد.

 هر کس به دنبال سیاست رفته آلوده شده است. پس شما خود را آلوده ی سیاست نکنید!". لذا من(اینشتین) نیز به بهانه ی اشتغالات علمی/ این پیشنهاد را رد کردم... چون پاپ پیوس دوازدهم در عالم مسیحیت فرد اول تحقیقات مذهبی من بود/ در جلسه ای خصوصی از وی پرسیدم که/ فرد اول جهان اسلام - که داخل در مسائل سیاسی نباشد و بی طرفانه اسلام را به من معرفی کند - چه کسی است؟/ آن مرد پاک متفکرانه اندیشه کرد ودستی به عینک خود زده - آن را جابجا نمود وگفت: "اگر نام من را در شرایط کنونی (1946 میلادی)- که تازه جنگ جهانی خاتمه یافته و حدود یک سالی از آن میگذشت - فاش نسازی/ که من این حرف را به تو زده ام/ با صراحت باید بگویم شخص اول جهان اسلام جناب ... بروجردی است و به نظر من(=پاپ) او(=بروجردی) انسانی مستقیم الخط و دارای حرکتی یکنواخت است.

 به اشخاص دیگر مراجعه نکن که به تو(= اینشتین) دروغ خواهند گفت و واقعیت را واژگونه جلوه خواهند داد!" ...دیگر چیزی نپرسیدم و از محضر وی(= پاپ) اجازه مرخصی اخذ نمودم/ او(= پاپ) لبخندی پرمعنی زد! از آن سال بود که مکاتبات من(= اینشتین) با جناب عالی(= آقای بروجردی) شروع شد و غیر از نامه هائی که به امثال بزرگوارانی چون: سید ابو- ال - حسن(ابوالحسن) اصفهانی (مرجع نجف - عراق) نوشته بودم / مفتخر به نامه نگاری با حضرت عالی شدم. تا اینکه در سال قبل - یعنی 1953(= 1332ش) اتفاقی رخ داد / جمعی از فرقه ی ((شیخیه)) ... که مقیم امریکا میباشند - من(اینشتین) را به یک کنفرانس تبلیغاتی دعوت نمودند. موضوع جلسه مقام شخصی به نام((شیخ احمد احسائی)) بود .

 تا نام او رابردند به یاد آن اسناد محرمانه ای افتادم که پاپ پیوس دوازدهم به من نشان داده بود/ در آن اسناد یکی از جاسوسان درجه اول انگلستان همین فرد بوده که لباس روحانی به تن کرده و در زمان سلطنت فتحعلیشاه قاجار مامور تبلیغ علیه دین اسلام در ایران شده بود! من(اینشتین) از ماهیت اعتقادات ((احسائی)) به خوبی آگاهی داشتم/ وی فردی بی مذهب وجیره خوار انگلستان بوده است/ در نامه هائی که نوشته بود حتی پیامبر اسلام را به تمسخر گرفته وگاه ناسزا گفته بود! ولی با این همه ((شیخیه))((بابیه)) و((بهائیه)) وی (= شیخ احمد احسائی) را تجسم دوباره ای ازجسم پیامبراسلام میدانند! من به سختی جلسه را تحمل میکردم. حالات ظاهری من عوض شده بود.

 یکی ازحضار از دور متوجه من شد و نزدیک آمده گفت:"جناب اینشتین! گویا حالتان بد شده است! میتوانم نوشیدنی برای شما بیاورم؟"من نیز فرصت را غنیمت شمرده گفتم:"میل نوشیدنی ندارم/ اگراجازه بدهید سالن را ترک میکنم!". با اینحال هنگام ترک مجلس یک جزوه به من(= اینشتین) دادند که به انگلیسی بود و در آن جزوه شخصیت ((ملاصدرا))و((فیض کاشانی)) و((شیخ احمد احسائی)) و((سیدعلی باب)) و((سید(؟؟)حسینعلی بهاء))بعنوان پنج رکن مکتب اسلام...مطرح شده بود!! بعلاوه عمده ی آن رساله در تمسخر و استهزاء به فقیهان اسلام از جمله...محمدباقرمجلسی...نگارش یافته بود.عبارات رساله خیلی بی ادبانه...تند و غیرمنطقی...کودکانه واحساسی بود...آن رساله ی پوشالی را به عجله و گذرا مطالعه کردم {.........} (پس) چون...مبانی فکری آن پنج نفر را تحقیق نمودم همگی را به سختی مورد حملات علمی خودم قرار دادم. یک روز که در پارک قدم می زدم فردی از - به اصطلاح - شیعیان مقیم امریکا نامه ای به من داد{.........} و خود رفت. نامه را گشودم...امضاء پائین آن به اسم شما بود...

مضمون نامه را که خواندم دانستم که از شخصی دیگر است و پائین آن(خطاب به من) نوشته بود:"جواب را به دست فلانی بده و در فلان مکان میتوانی او را ملاقات کنی!". سراسر نامه دفاع از ملاصدراو... بود {.........} به من(= اینشتین) سخت توهین کرده بود/ از جمله نوشته بود: "...در نفهمی تو(= اینشتین) همین اندازه بس که با فقیهان عوام صفت مکاتبه می کنی!! ... چه کسی به تو گفته که علیه ملاصدرا و... که ذ ره ای حرف آنها را نفهمیده ای مقاله نویسی کنی؟؟...ای احمق! اگرچیزی را نمی فهمی بگو نمیفهمم! چرا انکار میکنی؟؟". به منزل رفتم و با کمال خونسردی شروع نمودم به نوشتن جواب این نامه ی زشت. ابتدا نوشتم:"...من(= اینشتین) آنطور که گفتی/ نفهم نیستم.

لااقل جائی که بتوانم و فهمیده باشم نظری میدهم و مثل شما فیلسوفها نیستم که حتی در کارخدا هم فضولی کرده و نظر بدهم و آنگاه هر کس را که نظریات خیالی و پوشالی فیلسوفان را نپذیرد کافر قلمداد کنم!!...آن ملاصدرا که بت مورد پرستش توست(!)... آنقدر (...) بوده که در مبحث"معراج"پیامبر اسلام...استدلال کرده که چون تمامی سیارات به دور زمین می چرخند(!!) و هر چیزی (درحال سقوط) میل به مرکز خود دارد/ لذا می بایست سیارات نیز بر روی زمین سقوط کنند(!!) ولی خدا آنها را در گویهای شیشه ای همچون حلقه های پیاز(!!) میخکوب کرده(!!) و این شیشه های فلکی(!!) خورشید و ماه و دیگر سیارات را گرداگرد زمین در هوا معلق نگه داشته اند و معراج جسمانی پیامبر مورد قبول ما فلاسفه(= ملاصدرا و...)نیست چون اگر او با جسم خودش می خواست از این محوطه عبور کند این شیشه های آسمانی (!!) می شکست(!!) و نظام فلکی درهم میریخت!!... پس ملاصدرای شما معراج جسمانی پیامبر اسلام را که در خود قرآن نیز آمده با چنین استدلال(...)ای رد کرده است. وامروز هر بچه ی دبستانی به استدلال ملاصدرا میخندد!! {.........} ". مطلبی دیگرکه درآن نامه مطرح کردم این بود:"...شما فلاسفه ی - به اصطلاح -اسلامی قائل به"وحدت وجود"... شده و ملاصدرا و محی- ال- دین(محی الدین)عربی وامثال آینها را از مبتکران این طرح فلسفی میدانید و معتقد هستید که همه چیز با هم یکی است(!!) و در عالم هرچه هست خدا و وجود الهی است. من(= اینشتین) این قدر عقل و شعور دارم که این خرافات را احمقانه بدانم !! چگونه ملاصدرا وجود نامحدود / بی نهایت و بی حد و مرز خداوندی را با وجود محدود/ متناهی و دارای حد و اندازه ی مخلوقات وی یکی فرض کرده است؟؟ هرکس اندکی ریاضیات بداند این خرافه ی کفرآمیز را قبول نخواهد نمود...

طرف صحبت من(= اینشتین) نیزآقای بروجردی است که توازتشابه نام خود با او- برای خودت تبلیغ میکنی!!...". دیگر اینکه نوشتم:"...ملاصدرا{...} دیوانه های رانده شده ی تاریخ همچون حلاج و... را دوستان خاص خدا و سرپرست امور(= ولی امر)دراویش میداند و اطاعت از چنین موجودات نفرت انگیزی را تکلیف می پندارد!! من(= اینشتین) لااقل این اندازه عقل و فهم دارم که تا پیامبران بزرگ و خردمند و پیشوایان آگاه و پاک ...دوازده گانه برای ما رهبران هدایت...هستند تبعیت از آن دیوانگان از زنجیر گریخته(= حلاج و...) را جنایتی عقلانی بدانم{.........} و این است که جناب آقای بروجردی برای من(= اینشتین) در جواب نامه"ایکس - 12" تبعیت از غیر پیشوایان دوازده گانه را ممنوع و بدعت معرفی نموده است و دست آخر اینکه نوشتم:"...اما اینکه میگوئی ملاصدرا حق داشته معاد جسمانی را انکار کند به این علت که بازگرداندن چیز از بین رفته (یعنی بدن خاکی= اعاده ی معدوم) لازم می آید!! {بی خردمندانه}ترین توجیه ها است چون ...طبق قانون بقای ماده و انرژی : هیچ چیز از میان نخواهد رفت/ بلکه ماده آنقدر تجزیه میشود که مبدل به مولکول و در نهایت:اتم و در نهایت: طیفی از انرژی شود و بدن انسان مرده نیز تابع این قانون جهانشمول است.

 پس آن خداوندی که این بدن و این خاک را آفرید/ قدرت تعقیب آن مولکولها و بازگرداندن و جمع نمودن آنها و تشکیل دوباره ی موجود زنده را دارد/ نهایتا" اگر حتی تبدیل به انرژی هم شود خداوند قدرت دارد که آن طیف از آن مولکول و بالاخره از آن موجود پوسیده ... و در فکر و نظر امثال تو(= فیلسوف ایرانی)"معدوم" و نابود شده را تعقیب کرده و باز با تراکم انرژی مذکور/ ماده ی مذکور را دوباره بسازد و انرژی هیچگاه نابود نخواهد شد/ بلکه ممکن است تغییر شکل داده باشد/ وگرنه آن طیف انرژی همان طیف است در شکلی دیگر.این هم امروزه برای هر بیسوادی معلوم است که: ماده از تراکم انرژی است/ رنگ وهیئت ماده نیز نوعی از بروز و تظاهر انرژی است...اگر ماده را (تا انتها) تجزیه کنیم به انرژی می رسیم - که راز بمب اتم همین است!". ...تو گفتارهای" قرآن" را نیز زیر پا نهاده ای! مگر داستان مرغان وابراهیم در قرآن نیامده است؟ و باز آن همه آیات دیگر که صراحت دارند در: زنده شدن همین جسم دنیائی فیزیکی...درآن عالم.

 که جناب آقای بروجردی در جوابیه ی نامه ی ((ایکس - 14)) {...می گویند...}: اعتقاد به معاد جسمانی - لازمه(= ضروری) دین اسلام و صریح آیات قرآن است. من(= اینشتین) نیز همین عقیده را دارم...". آنگاه اضافه نمودم که:" اگر ملاصدرا {.........دقتی داشت - در می یافت که در بحث} معراج جسمانی پیامبراسلام که صریح قرآن مقدس است ازاین قانون بهره برداری کند وبگوید شاید جسم شریف آن بزرگوار(=پیامبر-ص) بر اثر سرعت بسیار- مبدل به((نور و انرژی)) شده و بتواند براحتی از شیشه و هر مانع دیگری عبور کند". آری - جواب نامه را توسط همان شخص (ناشناسی که نامه را داده بود) در آن مکان برای {...فیلسوف...} فرستادم. یکی دو ماه بعد- روزی که مشغول نظاره طبیعت درهمان پارک بودم - جوانکی پالتو پوشیده و دارای ریشی ژولیده و موی سری کوتاه - نزدیک من آمد وبا لفظی سبک و بی ادبانه گفت:"اینشتین تو هستی؟؟".نگاهی به او انداختم و به آرامی گفتم:"از چهره ات معلوم است که ادعای مسلمان بودن داری! ولی دستور پیامبر اسلام است که : اگر کسی بدون سلام کردن صحبت کرد جوابش را ندهید

ولی من (= اینشتین) به تو سلام میکنم!! حرفت چیست؟" {...گفت: حکم قتل تو را امضاء کرده اند...} . لحظه ای اندیشیدم که با چه بیانی این نوجوان نادان را سر عقل بیاورم؟ {...}جوانک که انتظار نداشت من(= اینشتین) این همه معلومات مذهبی{...}داشته باشم مبهوت در نگاه من خیره شد/ صدایش می لرزید و با همان لرزش صدا گفت:"...من نمیفهمم!! من فقط مامورم که این نامه را {...} به شما بدهم!". کاغذ را گشودم / در آن با خطی زشت به انگلیسی نوشته شده بود:"ای سگ یهودی! تو را خواهیم کشت! {... به جرم...} همکاری با روزولت امریکائی در ساخت بمب اتم (!) که جنایت بشری تو میباشد {......و......} بیش از این نمیتوانی برای این چنین فقیهان {...}(=آقای بروجردی) تبلیغ کنی!! {......}".

جناب بروجردی/ این تمام آن نامه بود. گرچه نمیخواستم آنرا- بجهت رعایت ادب - در مکتوب پایانی خودم بیاورم/ ولی دیدم - اگرچه شما با خواندن متن زشت این نامه و القابی که به شما...در آن داده شده غمگین خواهید شد - اما آوردن آن لازم است/ تا تاریخ (آینده) بین ما و این جماعت تروریست و بی ادب فرق گذاشته و قضاوت بنماید! پس نامه را با خشم مچاله کردم و به سینه ی آن جوانک پرت نمودم. نامه روی چمن کناری ما افتاد. جوانک رفت و عکس العملی بروز نداد! ناگهان به فکرم آمد که باید این نامه را بردارم و بعنوان سندی از این گروه تروریستی نگه دارم...... آن شب با "حسابی عزیزم" تماس گرفته و با وی مشاوره نمودم.

"حسابی" که سخت ناراحت شده بود/ گفت: "استاد! آنها شما را میکشند! مراقب باشید و درخواست محافظ کنید/ تنها بیرون نروید و نگهبانی هم (برای اطراف محل یا منزل) استخدام نمائید. این جماعت را من(= دکتر حسابی) ... شناخته ام. اینها تفکرات "دووتیسم"(= فدائی گری)دارند... همانند تابعان و فدائیان حسن صباح اسماعیلی {.........}. من(=دکتر حسابی) در سفری که خدمت جناب آقای بروجردی رسیدم و ایشان بسیار به من ابراز لطف و علاقه نمود... به من گفت: " {.........} من(= آیت الله بروجردی) از وجود چنین حزب هائی در میان مسلمانان سخت نگران و ناراحتم و حتم دارم که بالاخره اینها کاری را که نباید بکنند خواهند کرد و چه بسا خود من(=آیت الله بروجردی) را نیز بکشند! به استادت (= اینشتین) سلام من را برسان .... اینها به مراتب از شخص هیتلر ... خطرناک تر و بی باک تر هستند!! صحبتهائی که "حسابی عزیز" برای من بازگو نمود و از شما(= آقای بروجردی) نقل کرد/خیلی دردناک/ بجا و شنیدنی بود. حرفش را قطع کردم و گفتم:"عزیزم! ...... من را بی جهت نترسان! از وقتی که آن نامرد عهدشکن بمب اتم را روی سر آن مردم بی دفاع در هیروشیما فروریخت/ مردن برای من آسان شده ......... مرگ مفتخرانه برای اینشتین پیر و دردمند لذت شب زفاف را دارد!".

 "حسابی" که سخت مضطرب شده بود گفت:"من طاقت چنین حادثه ای را برای شما ندارم! شما اگر زنده بمانید نفع بیشتری......می رسانید......". شب جمعه  فرا رسیده بود. باران می بارید. در تخت خواب خودم دراز کشیدم و به نقطه ای نا معلوم خیره شدم. صدای قطرات باران خیلی پرمعنا وآرامش دهنده بود! زنگ دوبار به صدا درآمد/ بارانی را بر دوش انداختم و با احتیاط پشت در آمدم/گفتم:"کیست این موقع شب؟!"/ صدا را که شنیدم آرام شدم/یکی از واسطه های من(=اینشتین) و شما(=بروجردی) بود(؟)/او را به درون دعوت کردم/ پس از صرف قهوه گفت:"پیامی محرمانه برای شما دارم!"/ گفتم: چیست؟

گفت:"دکتر حسابی نگران وضعیت شما بوده و تمامی داستان شما {.........} را برای آقای بروجردی (بازگو نموده و) پیغام فرستاده است". سری تکان داده و گفتم:"چرا حسابی این کار را کرد؟مگر من (=اینشتین) نگفته بودم که راضی نیستم؟؟".

او ادامه داد:"به هر حال/ آقای حسابی نگران و علاقمند به شما بودند آقای بروجردی نیز در جواب پیغام (محرمانه دکتر حسابی) گفته اند:"هرکس تعرضی به جان اینشتین گرامی بنماید کشتنش جایز و بلکه لازم(=واجب) است.لذا به وی(= اینشتین) بگوئید که از دولت امریکا تقاضای محافظ مسلح بنماید ولی تا درگیری رخ نداده کاری نکند که ایجاد فتنه (= تحریک تروریستها) بشود". من (=واسطه؟) نیز حامل این پیام محرمانه بودم. آقای(بروجردی) نیز سلام رسانده و جویای سلامتی شما(= اینشتین) شده اند و به من(=واسطه؟)سفارش نمودند که ...... چند دعا را به زبان آلمانی برای شما ترجمه کنم و تلفظ صحیح ...آن را نیز به حروف آوانگاری لاتینی بنویسم تا شما آنها را بخوانید و از خطر تروریست ها محفوظ بمانید".

{...............}. پس با خواندن و تمرین متن این دعای شریف (= سمات =نامها = شبور= شیپور) با کمک ترجمه آلمانی و آوانگاری لاتینی که وی (= واسطه) با عجله برای من(= اینشتین) در چندین برگه نوشته بود/ آرامش یافتم و همان روزجمعه بعد از عصر ...... به خواندن آن مشغول شدم تا جائی که میگوید:"خواسته (= حاجت) خود را بخواه"... و به زبان مادری خودم - آلمانی - عرض کردم:"{.........}خود میدانی که من(= اینشتین) یهودی بودم/ راه تو... را حق یافتم و آن را پذیرفتم و تعصب (بنی) اسرائیلی به خرج ندادم! اگر میدانی که زنده بودن من به نفع دین و آئین اسلام است خودت با آن نیروی غیبی مرا حفاظت کن! و اگر میدانی که در زنده بودن من(= اینشتین) نفعی برای دین اسلام نیست پس من برای هرگونه مردنی آماده ام! ولی اگر زنده بمانم قول میدهم که اثری علمی را - که در آن رفع هرگونه شبهه پیرامون ... دین پیامبر اسلام و قرآن مقدس باشد - بنویسم و برای...سید حسین بروجردی بفرستم.

پس از انجام این کار/دیگر میلی ندارم که زنده بمانم! و بستگی به مصلحت اندیشی تو دارد!".و اشک من(= اینشتین) جاری شد ( در ادامه ی فراگیری خواندن دعای عربی با کمک آوانگاری لاتین و ترجمه ی آلمانی آن توسط شخص واسطه - اینشتین خواندن دو دعای دیگر را نیز فرا میگیرد که یکی از آنها درود(یا صلوات)بر پیشوای دوازدهم(= امام عصر- عج) و به گفته ی اینشتین: شامل نفرین بر تروریستها میباشد( رجوع شود به مفاتیح/ "ذکرصلوات برآنحضرت" که پس از "زیارت حضرت صاحب الامر" آمده است).همچنین اینشتین از یک نسخه "مفاتیح"- با همین عنوان عربی - یاد کرده که جلد آن چرمی بوده و آیت الله بروجردی آن را برایش هدیه فرستاده ودرصندوق خصوصی و قفل دار خود از آن نگهداری مینموده و از روی آن تمرین خواندن متن عربی را با کمک شخص واسطه ی مذکور انجام میداده است.......)(اکنون مینویسد): ... با خواندن این سه دعای شریف/آرامش و عظمتی بی سابقه در روح خود احساس کردم.گویا هر کلمه از این دعاها بمب اتمی بود که بر سر دشمنانم فرو میریخت! و هر یک بقدر یک اقیانوس برای من معنی و مفهوم متافیزیکی داشت.....آن شب به آرامی خوابیدم.

صبح که برای انجام تکلیف مذهبی (= نماز صبح) برخاستم / بارانی را به دوش انداخته و برای هواخوری- با احتیاط- بیرون رفتم.ناگهان آن جوانک... به سمت من آمد.اول گمان کردم که قصد جانم را کرده و دست به اسلحه ی درون پالتو بردم / ولی بعد متوجه شدم که اشاره کنان می گوید: "کاری ندارم! فقط یک لحظه!". او دستان خالی خود را روبروی من گرفت و کمی جلو آمد و شروع به گریه کرد و گفت:"من از آن لحظه که آن استدلالات را از دهان شما شنیدم / به شک افتادم! به من دروغ گفتند! آنها (= باند تروریستی) میگفتند شما یک جنایتکار بدعقیده هستید!...گفته بود: وقتی اینشتین نامه وحکم اعدامش را خواند/معطل نکن و با گلوله به سینه او شلیک کن و بعد او را با یک تیر خلاص بکش ! ولی حرفهای شما آنقدر بر روح من تسلط یافت که گویا ندای وجدان خود را شنیدم ...... و تمام اندام من به لرزه افتاده بود! اکنون فقط آمدم از شما رضایت بطلبم.من از آن گروه(تروریستی)بیرون آمده ام...جناب اینشتین! من را عفو کنید! نفهمیدم! من شما را ناراحت و آزرده ساختم! لیکن شما مثل پدری مهربان با من برخورد کردید!".

این را گفت و با گریه خداحافظی کرد/ من(=اینشتین) هم دستی بر سر او کشیده و خداحافظی کردم. دیگر او را ندیدم و اطلاع ندارم که اکنون چه میکند؟ تا حال که این...رساله را مینگارم دیگرهیچ تهدیدی...به من نشده است... جناب"بروجردی بزرگ" / قبل از وفا به وعده ام...... لازم است فشرده ای و چشم اندازی به زبان ساده برای هرخواننده...داشته باشم/چون اخیرا" خیالبافی وشایعاتی در مورد برخی نظریات فیزیکی من(= اینشتین) رواج پیدا کرده و برخی نمایش سازان و یا داستان نویسان دروغ پرداز(!) نظریه ی من در مورد نور/زمان/ و نسبیت را چون افسانه ای جلوه داده اند که هرگز با آنچه منظور من است تطابق ندارد!! جناب بروجردی عزیز/غرض من(=اینشتین) از اینهمه مباحث"فیزیک نظری"چیزی جز آن نبوده که میخواستم بفهمم"چگونه خداوند این نظام عالم را آفریده است؟!".

من به این پدیده فیزیکی یا آن یکی پدیده/ به این طیف عنصری یا آن طیف دیگر/ علاقمند نیستم. هدف من فقط دانستن نـظام جهانـشـمول و عامی است که اندیشه ی بی انتهای مهندس و فیزیکدان بزرگوار این عالم (= خداوند) آن را بنیاد نهاده است.ما بقی- هرچه باشد - جزئیاتی است از این موضوع و پرتوی است از این چشمه ی نور...حضرت عالی درجواب نامه"ایکس14"بیان نمودید که: "در روایت های مذهب شیعه/ تفکر در مورد ذات خداوند و نیز صفات او و کلا" درهرچیزی که مختص خداوند است ممنوع (= حرام)است ... بلی/ در روایت های ما(= شیعیان) ترغیب شده که: درمورد خلقت و آثار نظم و طبیعت مخلوق خدا تفکر و اندیشه کنید". پس من(=اینشتین) نیز- بر فرمایش شما - از" فلسفه ی به اصطلاح:اسلامی" نفرت دارم و از همان نوجوانی هم (از فلسفه) متنفر بودم و آن را دروغ پردازی وخیالبافی شیادانی می دانستم که میخواهند با عقل"محدود"بشری/ خدا و صفات"نامحدود" وی را مورد بررسی قرار دهند.

 و این حماقت محض است!! ...آنها(=فلاسفه) مطرود دنیای امروزهستند. (ادامه موضعگیری اینشتین در قبال فلسفه و فلاسفه:)...من همچنین با بافته های فلسفی در مباحث فیزیک نظری نیز مخالف بوده وهستم و بارها تاکید کرده ام که "فقط از راه تجربه واستدلال مستحکم ریاضی میتوان در فیزیک نظری ارائه ی نظریه کرد" وگرنه ماهمچون ملاصدرا خواهیم شد که "افلاک" را از جنس "شیشه" میپنداشته!! بعقیده من (= اینشتین)درک ما از نظم عجیبی که بشکلی بی نهایت دراین عالم خلقت پی ریزی شده هرگز انتهاپذیر هم نخواهد بود. و هرچه دانش ما فزونی یابد درک ما از دقایق طبیعت نیزبیشتر و هم ظرافت مندانه تر خواهد شد. بنظر من"فیزیک نظری"عبارت است از:"تضارب ذهن انسان در تجربه های حسی ملموس/ تا نتیجه ی صحیح بدست آید" و من(=اینشتین) درامریکا این فرمول را "بنیاد فیزیک نظری" اعلام کرده ام: (( reflection . experiences = acquaintance )) ( تفکر ضربدر تجربیات مساوی است با: شناخت ).

و به اختصار: { R . E = A } و بعقیده من/ فکر و تعقل محض/ محرک ذهن انسان است بسوی درک هر واقعیت. فکر و تعقلی که با اندک تلاش می تواند قوانین پیچیده و دور از هر خیالبافی را - که خداوند / این مهندس فیزیکی عالم خلقت / آنها را برهرجزء آن(=عالم خلقت) حاکم وجاری ساخته است - بفهمد و برای آنها "فرمولهای ریاضی قابل آزمایش"ارائه دهد/ یقینا"(این فکر و تعقل که این قدرت را دارد) هر تحقیق دیگری نیز در این عالم فیزیکی (نه در عالم متا فیزیکی) می تواندانجام دهد. پس: "دین و مذهب نیز- که توسط پیامبران دارای جسم(فیزیکی) ابلاغ می شوند- با تعقل سالم/ قابل تحقیق هستند و وجدان هرعاقلی محرک وی بسوی تحقیق درمورد مذهب است" ( ادامه بحث اینشتین پیرامون اینکه "عقل" فقط ابزار شناخت مذهب حق است ونه منبع احکام مذهب/ چون - به گفته ی او - راه رسیدن به دین و مذهب حق راهی است "فیزیکی" و قابل"تجربه" اما راه رسیدن به احکام و مسائل یک دین و مذهب راهیست "مـتـافـیـزیکی" و "غیر قابل تجربه" که احتمال خطا در آن خیلی قوی است.

این همان نظر"اخباریها" میباشد): ... بارها نیز گفته ام که من(=اینشتین) تنها توانستم از 3% نیروی مغز خودم بهره ور شوم! و با وجود اینهمه اکتشافات(من) در مباحث پیچیده ی فیزیک نظری/ جرئت ندارم که در مورد دستورهای(=احکام) شریعت اسلام به عقل خودم اعتماد کنم/ چون: 1) هنوز97% از فکر من بکار گرفته نشده/ و چیزی که اکنون 3% از تعقل (من) گمان میکند آن را فهمیده/ شاید اگر افزوده شود تا به 100% - که تعقل معصومان و پیامبران است - برسد/ نه تنها آن(چیزی را که عقل من گمان میکرد فهمیده) رد کند/بلکه شاید(آن97%) مطالبی را بفهمد که ماوراء قدرت تصور این 3% باشد و به این (تعقل) بخندد!! پس عقلی که هنوز دوران طفولیت خود را نیزنگذرانده هرگز به کار استخراج دستورهای(=احکام) حساس دین و شریعت مردم نخواهد آمد. و شاید اکنون خیلی از واقعیت ها (نیز) برای این عقل ضعیف(سه درصدی) خنده آور باشد!! ( دومین و سومین دلیل اینشتین در اثبات عدم کارآیی عقل در شرع): ۲) عقل و تعقل تا آنجا انسان را پیش می برند که آن مبحث قابل احاطه ی قوای فیزیکی عقل باشد.

وچه بسا دستورهای(=احکام) شریعت/ بعد یا ابعادی متافیزیکی داشته باشند که اصلا"عقل نمیتواند(حتی)آنها را تصورکند/ چه رسد به اینکه برآنها احاطه یافته وبشناسد. آیا فلاسفه...که به عقل خودشان مباحث متافیزیکی را می پیمایند و خیالاتی به هم میبافند/ میخواهند فیزیک را بر متافیزیک/ محدود را بر نامحدود احاطه دهند؟؟!! {.......} این هم نوعی تعقل است ولی از نوع احمقانه و زورگویانه ی آن!! انتظار بیش از اندازه از عقل داشتن موجب خنده آور و احمقانه شدن نظرات فلاسفه میشود و من(=اینشتین) ازاین(نوع تعقل) فراری هستم! ۳) ما عاقلها از رتق و فتق و رسیدگی ومدیریت عقلانی خانه ی کوچک خودمان نیزعاجز و درمانده هستیم!! بارها تصمیماتی گرفته ایم/تدبیراتی نموده ایم وکلی برآنها تاکید داشته ایم ولی(پس از مدتی) ناگهان غلط بودنش را فهمیده ایم و معایب مخفی استدلالاتمان بتدریج برای ما آشکار واثبات شده است ! پس عقل ضعیفی که در ادای وظایف روزمره و طبیعی خود نیز اینهمه خطا میکند کجا بکار فهم دستورهای(=احکام) دین یا ماوراء طبیعت خواهد آمد؟ حقیقتا" که انتظاری اینچنین از عقل داشتن و اتکاء برآن بسیار مضحک و پوچ است!......

من(=اینشتین) تعقل را در محدوده ای که خداوند برای آن قرار داده طرد......... نمیکنم و آن همان محدوده ای است که فیزیک نظری و ریاضیات آنرا دنبال میکنند وشرط آن نیز در تبیین فرمول من در(بنیاد) فیزیک نظری- که شرحش گذشت -آمد: {{ r . e = a }} اکنون فرمول دوم را اثبات میکنم...... (x)( ایکس) را مجهول ذهنی میدانیم که با تعقل در مورد آن کنکاش میکنیم. (( Limit ))( لیمیت ) که حد و مرز هر چیز است - را با: ((L)) با ((ال)) بزرگ نشان میدهیم. (( شناخت )) را در فرمول اول بصورت:((a)) آوردیم / که حاصل تفکر تجربی است.

اکنون ((ال)) را- که محدوده ی تعقل است - بر سر ((آر)) - که در فرمول اول نماد تفکر و تعقل بود - می آورم: {{ Lr . e = a }} خواننده خود اذعان میکند که وقتی محدودیت برای ((آر)) آمد/ قطعا" برای (( آ)) که حاصل آن است - نیز خواهد آمد و فرمول مرحله ی بعدی آن اینگونه می شود: {{ Lr . e = a }} >>>> {{ r . e = La }} یعنی: {{ شناخت ناشی از تفکر تجربی/ محدود است }}. (مرحله دوم اثبات فرمول نسبیت عقل // اینشتین در ادامه چنین مینویسد:) و هر شخص دینداری اعتراف دارد که خداوند و آنچه از هر چیزی آفریده نامحدود هستند و شناخت آن را باید نامحدود unlimited( آنلیمیتد ) نامید. که این شناخت نامحدود را با حرف بزرگ " یو " نشان می دهم/ که مختص فرستادگان و پیامبران خدا خواهد بود/ آن هم باز به نحوی محدود/ چون آنها (= پیامبران و امامان ) نیز خدا ( و نامحدود ) نیستند.

 پس:(( Ua )) شناخت نامحدود الهی است که اندکی از آن در اختیار پیامبران و پیشوایان(= امامان ) است که با توضیح ما اینگونه میشود:(( LUa )) (=شناخت محدود متصل به نامحدود). ولی آنچه ما داریم فقط همان:(( La ))(=شناخت کاملا"محدود) است و برای اینکه به:(( LUa )) برسیم محتاج فرستادگانی از جانب خدای نامحدود هستیم - که همان پیامبران و پیشوایان (= امامان) باشند. و چون ما انسان هستیم خداوند باید درخور:(( La )) برای ما پیام بفرستد تا بفهمیم (یعنی با همان"ال - یو - آ" که "ال" و"آ" آن با ما /غیر پیامبران و غیر پیشوایان/ مشترک است و توسط "یو" از جانب خداوند برای ما پیام می آورند و احکام شریعت را بیان میکنند. پس درواقع معصومان برای ما مردم/ واسطه "شناخت بشری" و"شناخت الهی"هستند).

افتتاح بخش لاتین بیرقهای سیاه خراسان khorasan black flags  

به همت عاشقان قرآن و عترت و توجهات حضرت ثامن الحجج علی بن موسی الرضا علیه السلام و همزمان با فرارسیدن بهار قرآن و ماه مبارک رمضان ، بخش لاتین پایگاه ثقلین راه اندازی شد . از هم اکنون دست همکاری شما عزیزان را در بخشهای گوناگون از جمله ترجمه و خبرنگاری افتخاری به گرمی میفشاریم و ان شاء الله بخشهای عربی و اردو نیز با کمک عزیزانی که حاضر به همکاری با پایگاه ثقلین در بخش ترجمه متون و ارسال خبر باشند  در آینده ای نزدیک راه اندازی خواهد شد ان شاء الله ، با تشکر حمید رابعی

dear lord : in beginning 12th century your absent the sun also mourned also in your country , the most darkness covered in Mashhad AL REZA sky the land was planner your revolution there move and with helping raised a black flag dear lord : in your  night birth and in end of 1100 years absence , the moon hidden her face from terrestrials , and the darkness of the night deprived from it self since from it’s darkness disturbed Dear mahdi , darkness of crime and oppression prevailed every where and the whose of weaknesses again in waiting arise sun of authority until can their soul and body tired polished .  Dear lord  : We all waiting , perhaps next Friday come back …   DOWNLOAD